Posted by: bia2 | October 19, 2007

JeremiahR

jeremiahr_1_003.jpg

tan-lines-1.jpg

jeremiahr_1_002.jpg

jeremiahr_1_009.jpg

jeremiahr_1_013.jpg

jeremiahr_1_020.jpg

jeremiahr_1_028.jpg

jeremiahr_1_049.jpg

jeremiahr_1_065.jpg

Posted by: bia2 | October 17, 2007

corbinfisher

corbinfisher02.jpg

Posted by: bia2 | October 16, 2007

VarsityMen

varsitymen_neil.jpg

Posted by: bia2 | October 15, 2007

TAXI (H O T story )

 119.jpg

 

اولین بار توی تاكسیش باهاش آشنا شدم. اون راننده بود و من مثلا! مسافر.
اون روز حسابی حشری بودم، مدتها بود یه سكس درست و حسابی نداشتم و چشمم به هر پسر خوشگلی كه میفتاد دوست داشتم بپرم بغلش و …، اونم كه از خوشگلی چیزی كم نداشت و همون ثانیه اول كه نشستم صندلی جلوی ماشین با خودم گفتم؛ حیف نیست یه همچین پسر نازی صبح تا شب پشت این فرمون كار كنه و یكی نباشه خستگیش رو رفع كنه؟!
خودم هم می دونستم حسابی دارم جنده بازیش رو در میارم ولی خوب وقتی حشری می شدم دیگه بی خیال همه چی بودم و فقط دنبال یك كیس مناسب می گشتم.
خلاصه یه یك ساعتی توی اون ماشین بودم تا بقیه مسافرها پیاده شدن و موندیم من و اون. من كه از اون مسیر اولیه كه گفته بودم حالا خیلی دورتر بودم و پیاده نشده بودم واسه هر راننده تاكسی سئوال بر انگیز می شدم. رو كرد سمت من و گفت:
:: ببخشید، مسیر شما كجا بود؟
_ هر جا دوست داری!
:: (پسر تیزی بود، تا این رو گفتم یه نگاهی كلی بهم انداخت و آروم ماشین رو پارك كرد یه كناری و گفت:) جالبه، تا حالا این مدلیش رو ندیده بودیم.
_ نه، معلومه این كاره ای، حالا كه دیدی راه بیفت.
:: تو كه از ما تو خط تری.
_ لطف دارین، ولی انقدر سریع تو گرفتی كه فكر می كنم حالا حالاها باید پیش شما شاگردی كنم.
:: بپر پایین پسر، من حال و حوصله دردسر ندارم، برو روزیت رو خدا جایی دیگه بده
_ ( ابروهام رو گره كردم و گفتم: ) ما رو بگو، داشتیم با خودمون می گفتیم حیف نیست یه همچین پسر نازی صبح تا شب پشت این فرمون كار كنه و یكی نباشه خستگیش رو رفع كنه. ( اینو كه گفتم دستم رو بردم سمت دستگیره در، كه دستش رو گذاشت رو شونم و گفت: )
:: ای بابا حالا چرا انقدر زود دلخور می شی، آخه تو یه علف بچه مگه می تونی این همه خستگی منو رفع كنی!
_ خوب امتحانش كه ضرری نداره.
:: خیلی خوب حالا چند می گیری؟!
_ ( قاعدتا باید دلخور می شدم، باید كاری می كردم كه تا عمر داره دیگه برای معرفت! قیمت نذاره ولی این حس لعنتی و این زیبایی توصیف ناشدنیش نمی گذاشت ازش دل بكنم، پس گفتم: ) ما معرفتی كار می كنیم، عشقی، اگر هستی راه بیفت.
:: ( تعجب رو تو چشماش می شه دید ) بابا معرفتتو عشقه
و كلید رو چرخوند و راه افتادیم. چند دقیقه ای هر دو سكوت كرده بودیم، یه خورده دلشوره داشتم، نمی دونستم كجا می برم، كه یه دفعه گفت:
:: بابا خداییش دارم شاخ درمیارم، زیاد به تور من اینجور كیس ها می خورن ولی تو از بیخ و بن عجیبی.
_ ( پریدم وسط حرفش و گفتم: ) آره، حتما چون هم پسرم و هم قیمت ندارم!
:: قیمتی! بودنت رو كه حالا باید دید، ولی آره هم پسر بودنت و هم اینطور
_ اینطور چی ؟
:: ببینم راستی نكنه تو از این مجنون های ایدزی باشی كه دوست دارن همه رو عین خودشون مبتلا كنن
_ همینجا واسا.
:: آخه واسه چی، من كه چیزی نگفتم، اصلا ببخشید
_ با تو ام مگه نمی گم واسا (و اون آروم ماشین رو كنار خیابون كشوند)
_ نترس، حق داری، اصلا شاید خود تو هم انقدر با این دخترای جنده ارتباط داشتی كه نشه بهت اطمینان كرد، همین ورا یه داروخونه می شناسم، می رم كاندوم بگیرم. چند دقیقه ای واسا تا بیام.

حالا دیگه حسابی می شد شاخ هاش رو كه كم كم دارن سبز می كنن دید! پریدم پایین كمی اونطرف تر از داروخانه كاندوم رو گرفتم. چند دقیقه ای طول كشید. وقتی نزدیك ماشین شدم دیدم دستاش رو گذاشته پشت گردنش و در حالی كه چشماش سمت سقف ماشینه داره در عالم دیگه ای سیر می كنه. وای چقدر اندامش زیبا و موزون بود و چه دیدنی داشت در اون حالت. دلم نمی یومد با باز كردن در ماشین این لذت رو از خودم بگیرم ولی باید می رفتیم. سوار كه شدم اروم سرش رو برگدوند سمتم و گفت:
:: فكر نمی كردم بر گردی، گفتم دو درمون كرد و رفت.
_ اتفاقا منم فكر می كردم تو بذاری و بری.
:: نه، آخه چرا برم؟!
نگاهی به شلوارش كردم، می شد حشری بودنش رو تشخیص داد، برآمدگی شلوارش همه چی رو داد می زد. دستم رو بردم دقیقا وسط پاش و تا اومد جلوم رو بگیره، دستم رو گره كردم دور كیرش و با یه فشار آروم گفتم:
_ راه میفتی یا همینجا لختت كنم؟!
هیچ وقت به زندگیم انقدر جرات و جسارت نداشتم ولی به چنگ اوردن یك همچین موجود زیبایی انگار تمام مرزهام رو برداشته بود. با نگاهی به چشمام ازم خواست كه دستم رو بردارم تا بتونه راه بیفته، دلم نمی یومد اون كیر كلفت كه حالا دیگه حس می كردم كاملا شق شده رو ول كنم ولی ناچار دستم رو عقب كشیدم و اون هم كلید رو چرخوند راه افتادیم.
_ كجا می ریم؟
:: دوست داری كجا بریم؟!
_ یه جای خلوت.
:: خونه خودم میایی؟
_ خونه مجردی داری؟
:: آره. هنوز هیچ دختری نتونسته سوارم بشه.
_ آخ جون، حالا خونت كجا هست؟
:: دور نیست، همین اطرافه.
_ خوبه، گاز بده كه دیگه داره تحملم تموم می شه.
:: پسر تو چرا انقدر داغی؟
_ حالا كجاش رو دیدی.
آروم خودم رو كشیدم سمت صندلیش و سرم رو گذاشتم روی بازوش . مدت زیادی طول نكشید كه داخل پاركینك یك آپرتمان شدیم. و اون ماشن رو پارك كرد. زدیم بیرون و بردم سمت آسانسور. محیط تاریكی بود چیز زیادی نمی شد دید، وارد آسانسور كه شدیم بهتر شد. حالا می تونستم تمام قد از سر تا پاش رو ببینم و چه لذتی داشت دیدن كسی كه می دونستی تا چند دقیقه دیگه می تونی با گره به گره بدنش لذت ببری.
  آپارتمان نسبتا خوبی داشت، به وضع زندگی یك راننده تاكسی نمی خورد و این رو می تونستی در همون نگاه اول متوجه بشی.
وقتی داخل رفتیم اون من رو سمت حال راهنمایی كرد و گفت ضبط رو روشن كنم تا خودش بره هم دست و رویی بشوره و هم یك نوشیدینی بیاره. كنار ضبط یك سی دی بود كه روش نوشته بود « كنی جی »، همون رو گذاشتم. وای یك موسیقی آرام و دلنشین. رفتم نشستم روی كاناپه، بعد از یكی دو دقیقه اونم اومد و دقیقا نشست روی كاناپه رو به رویی من و خم شد و یكی از دو قوطی آب میوه ای كه دستش بود رو به من تعارف كرد. من آب میوه ام رو باز نكردم خیره شده بودم سمتش جرعه جرعه خوردنش رو تماشا می كردم. زیبایش داشت دیونم می كرد. نگاهی بهم كرد و گفت:
:: چیه، می ترسی توش خواب آور ریخته باشم كه نمی خوری؟
_ نه، من آب میوه رو اینطوری دوست ندارم بخورم.
:: می خوایی برم برات لیوان بیارم؟
_ من آب میوه رو  روی لبای آتیشی دوست دارم.

اینو كه گفتم جا خورد، بلند شدم و رفتم نشستم كنارش لبم رو چسبوندم به لبش، گرم و گرمتر می شدیم، نمی دونم چند دقیقه لب تو لب بودیم كه دیدم دستش رو برد سمت پیرهنش و كمی خودش رو عقب كشید تا پیرهنش رو در بیاره. هر دو داغ داغ شده بودیم. دستم رو گذاشتم روی دستش و چشم دوختم تو چشماش و گفتم:
_ نه نه، همش مال منه!
آروم دستش رو كنار زدم و شروع كردم به در اوردن پیرهنش، آروم آروم بالا می بردم و می بوسیدمش وقتی رسیدم بین سینه هاش دیگه كامل از تنش در اوردم. وای این سینه ها چقدر قشنگ بودن. این موهای زموخت و مردونه چه حالی می دادن. چنگ زدم بین موهای روی سینش و شروع كردم ور رفتن با سینه هاش. چند دقیقه ای كه حال كردم آروم با دستش سرم رو بالا كرد و در حالی كه چشمهامون به هم گره خورده بود گفت:
:: حسابی عرق كردی، می خوایی لباسهات رو دربیارم؟
بلند شدم و جلوش ایستادم، اونم بلند شد و با مهارت خاصی لبسهام رو كند و رنگ عریانی بر تنم زد. حالا من عریان در مقابل آن زیبا روی دوست داشتنی بودم. بوسه ای بر لبش زدم و جلوش زانو زدم. آروم آروم كمربندش رو باز كردم و شلوارش رو پایین كشیدم. یه شرت اسلیپ ( سه گوش ) پاش بود، از همون روی شرت شروع كردم به نوازش كیر گندش و آروم آروم از كنار شرت بیرونش كشیدم. نگاهی به صورتش انداختم، حسابی سرخ شده بود. یه دستم رو گذاشتم روی سینش و با اون یكی دستم كیرش رو گذاشتم توی دهنم و شروع كردم به ساك زدن. بهترین طعم زندگیم رو می چشیدم، دستاش رو گذاشت روی شونه هام و من مدام عقب و جلو می كردم. تن هردومون غرق عرق شده بود و داغ داغ شده بودیم. دستاش كم كم روی شونم سنگین می شد و آروم شونه هام رو فشار می داد. دیگه كافی بود. برام دست شستن از اون طعم آسمونی سخت بود ولی نمی خواستم به همینجا ختم بشه پس سرم رو عقب كشیدم و دستام رو دور كمرش گره زدم و از جا بلند شدم. شرتش رو پایین كشیدم و با كمك خودش كامل در اوردمش. حالا عریان عریان روبه‌روی من بود. نگاهی به تمام بدن زیبا و موزنش انداختم و دستم رو روی سینش گذاشتم و با یك فشار كوچیك روی كاناپه انداختمش.
شلوارم كمی اونطورف تر بود، سراغش رفتم و كاندوم رو از جیبم بیروم اوردم و روی كیر نازش كشیدم. دیگه طاقت نداشتم. نشستم روی پاهاش و لبم رو چسبوندم به لبش و آروم با انگشت شروع كردم با ور رفتن با خودم. بعد از چند دقیقه تقریبا آماده! بودم. خودم رو كمی بالا كشیدم و دستم رو دور كیرش حلقه زدم و آروم در سوراخم گذاشتم. كمی كه تو رفت دستم رو روی شونش گذاشتم و كامل خودم رو پایین دادم. تا ته فرو رفت. كمی درد داشتم و از ناله اون هم معلوم بود كه سوراخم هنوز تنگه. چند لحظه در همون حال نگه داشتم و  لبم رو گذاشتم روی لبش و در همین حال شروع كردم به بالا و پایین كردن. داغ داغ بود. كیر به این داغی و كلفتی كم گیر میاد، حسابی بالا پایین كردم و حسابی مشغول لبها  و سینه هاش بودم كه دستش رو به صورتم كشید و گفت:
:: می خوایی عوض كنیم؟
_ من راحتم!، ولی اگر تو بخوایی حرفی ندارم.
دستش رو گذاشت روی كمرم و در بلند شدن كمكم كرد. بلند شد و واساد پشت سرم، دستش رو گذاشت روی كمرم و به حالتی كه بخواد خم شم فشار داد ولی خم نشدم. می دونستم جا می خوره. برگشتم و چشمام رو دوختم به چشماش و گفتم:
_ می خوام ببینمت، اینطوری نه و طاق باز خودم رو روی كاناپه انداختم. اومد و پاهام رو كنار زد و كیرش رو گذاشت در سوراخم و آروم فرو كرد. پاهام رو گذاشتم روی شونه هاش و چشمام رو دوختم به چشماش. آروم آروم عقب و جلو كردن رو شروع كرد. با اینكه اولین بارم نبود ولی هیچ وقت یك همچین حرارتی رو تجربه نكرده بودم. چند دقیقه به این منوال گذشت كه پاهام رو گذاشتم دور كمرش و آروم خمش كردم روی خودم. كامل روی من خم شد و انگار فهمیده بود چی می خوام و خودش لبش رو چسبوند به لبم. انقدر لب بازی كردیم و انقدر جلو عقب كرد كه هردومون دیگه می نالیدیم. یه دفعه عقب كشید. معلوم بود می خواد خالی شه. كیرش رو بیرون كشید بین دستش گرفت و سریع كاندوم رو از روش در اورد و آبش رو روی سینم خالی كرد.
دوست داشتم هزار سال دیگه هم ارضا نشه ولی هر كسی حدی داره. دستم رو كشیدم روی سینم و  خوب به آبش آغشته كردم و شروع كردم به با كیرم بازی كردن. داشت نگاهم می كرد و چقدر قشنگ بود نگاهش. از نگاه كردن بهش سیر نمی شدم و غرق نگاه به این عریان زیبا بودم كه دیدم خم شد و دستم رو كنار زد و شروع كرد با دستش ور رفتن با كیرم . زیاد طول نكشید كه منم ارضا شدم. بعد از اینكه خوب خالی شدم بوسه ای به لبم زد و بلند شد و رفت سمت دستشویی. و بهم گفت:
:: حموم اون وره، اگر دوست داری برو یه دوش بگیر.
بلند شدم و رفتم حموم. وقتی بیرون اومدم دیدم داره میز می چینه. تنها حوله‌ای كه بيرون حموم آویزون بود رو دور خودم پیچیده بودم. نگاهی بهم انداخت و گفت:
:: لباسات رو گذاشتم روی چوب لباسی كه اونجاست، الان هم شام می رسه، بدو بپوش تا شام نیومده.
نگاهی به ساعت انداختم. وای تقریبا ساعت نه بود. عموما عادت نداشتم تا این موقع بیرون بمونم. فوری رفتم سمت لباس ها و تند و تند شروع كردم به پوشیدن و بهش گفتم:
_ خیلی دیرم شده، زنگ بزن یه تاكسی بیاد منو ببره.
:: ای بابا، حالا كجا به این زودی؟!، من تازه شام سفارش دادم.
_ نه مرسی، باید برم تا نگران نشدن و دمار از روزگارم در نیوردن.
:: نترس بابا، به خاطر یه شب دیر رفتن نمی كشنت، حالا بمون آخر شب خودم می رسونمت.
_ نه، زنگ بزن یه آژانس بیاد ببرم.
:: اذیت نكن، بمون دیگه.
لباس هام رو دیگه كامل پوشیده بودم. راه افتادم رفتم سمت در خونش و گفتم:
_ اصلا نمی خواد، خودم یه دربست می گیرم. بای.
دوید سمت در، جلوم رو گرفت و گفت:
:: بمون دیگه، اصلا زنگ بزن بگو دیر میایی
_ نه، باید برم، برو كنار
اومدم كنار بزنمش كه گفت:
:: پسر انقدر نگران نباش، تو كه بعد از ظهر خیلی شجاع نشون می دادی.
چشمم رو دوختم به چشمش و گفتم:
_ خیلی خوب، ولی یك ساعت دیگه بیشتر نمی مونم.
:: عالیه، به این می گن پسر خوب، بشین تا زنگ بزنم ببینم این پیتزایی كجا مرده! كه انقدر دیر كرد.
هنوز جملش تموم نشده بود كه زنگ در خورد و غذا رسیدن. شام خوردن باهاش برام لذت بخش بود، مخصوصا اینكه حالا كم كم از نگاه هاش علاقه رو حس می كردم. بعد از شام كمكش میز رو جمع كردم و دوتا قوطی نوشیدنی اورد و خوردیم. بهش
  گفتم:
_ دیگه وقت رفتنه، قرارمون یك ساعت بود. حالا زنگ بزن یه آژانس بیاد برسونتم.
:: ای بابا، یعنی به اين زودی یك ساعت شد؟! ببین اگر بخوایی خودم می رسونمت ولی خواهش! می كنم یه امشب رو بمون. اصلا اگر بخوایی به یه بهانه‌ای می ریم در خونتون و ازشون اجازه بگیر. ولی یه امشب رو پیش من بمون.
_ نخیر، حسابی حشر! زدی پسر، من كمر درست و حسابی ندارم. امشب به اندازه كوپن یك ماهم با تو بودم، بسمه، ببینم چه خیالی واسه شب ما داری؟!
:: باور كن هیچ، فقط دوست دارم اینجا باشی، اصلا اگر بخوایی از یك متریت جلوتر نمی یام ولی خواهش می كنم نرو
تو چشماش التماس موج می زد. نمی دونستم چی كنم. خودم هم دوست داشتم بمونم از نگاه كردن بهش كه حالا با این چشم های مظلوم! زیباتر هم شده بود خسته نمی شدم و از طرفی خونه پوستم رو می كندن.
_ نه، باید برم
:: اذیت نكن، بمون دیگه.
دیگه نتونستم نه بگم، خیلی خوب ولی باید زنگ بزنم، اگر خونه قبول كردن كه هیچ ولی اگر نكردن باید برسونیم.
:: عالیه، باشد
اینو گفت و پرید سمت تلفن و گوشی رو اورد برام. به هر بهونه ای بود خونه رو اون شب راضی كردم كه نمی یام و بهشون گفتم كه خونه یكی از دوستایی كه می شناختنش هستم. می تونستم حس رضایت رو تو چشماش ببینم و خودم هم خوشحال بودم كه چند ساعتی بیشتر كنار این دوست داشتنی هستم ولی یه خورده هم ترس برم داشته بود كه نكنه فكر یه هارد سكسه. نمی دونستم چی تو كلش می گذره و همین كمی نگرانم می كرد.
_ خوب حالا كه چی؟ بیا اینم موندم، كه می خواد چی بشه؟!
پا شد رفت و با یك شلوارك و تی شرت اومد و گفت:
:: پاشو اینا رو بپوش تا راحت باشی.
لباس هام رو عوض كردم و رفتم نشستم كاناپه رو‌به‌رویش. نگاهی بهم انداخت و گفت:
:: پسر تو هم واسه خودت كلی قشنگی.
_ چشات قشنگ می بینن، خسته ام، می شه بخوابیم؟
:: حالا سر شبه، هنوز یازده نشده
_ خیلی خسته ام، كمر سفتی داری، فیلو از پا می ندازی
نگاهی بهم انداخت و شروع كرد به خندیدن.
:: خیلی خوب، هرچی تو بخوایی، اون اتاق خوابه، برو استراحت كن.
نفهمیدم كی خوابم برد. فكر می كنم نیمه شب بود كه یك دفعه با سنگینی دستی روی كمرم از خواب پریدم. خودم رو كنار كشیدم و با حالت منگی گفتم:
_ فكر كردم می شه بهت اعتماد كرد
:: نترس، نترس، باور كن كاریت ندارم. می دونم خسته ای. فقط می خوام پیشت باشم، از من فرار نكن
آروم خودش رو كنارم كشید و بوسه ای روی پیشونیم زد و گفت:
:: پسر تو منو جادو كردی، من سكسهای زیادی داشتم، اصلا كارم با اون تاكسی تور كردن جنده و فراهم كردن موقعیت سكس بود، راستش من آرشیتكتم و نیازی به در آمد مسافر كشی ندارم ولی هیچ وقت احساسی كه امشب دارم رو نداشتم. پسر تو اولین كسی هستی كه به من احساس رو هدیه كردی، اولین كسی كه با احساس و علاقش با من بود. بعد از ظهر برام یك تفریح و شوخی بودی و حالا یك حس عجیب و شاید یك علاقه.
دستی به صورتش كشیدم و آروم گفتم:
_ بخواب قشنگم، بخواب!
دوباره عین یه جسد افتادم و تا صبح هیچی نفهمیدم، صبح وقتی بیدار شدم دیدم كنارم نیست. از اتاق كه بیرون زدم دیدم میز مجللی برای صبحانم فرهام دیده و منتظره تا بیدار شم.
_ ساعت چنده؟!
:: صبح بخیر، یه ربع مونده به نه.
_ صبح بخیر.
:: آبی به دست و روت بزن و بیا كه حسابی گشنمه.
همون روز، همونجا، پای میز صبحانه ازم خواست تا برای همیشه در كنارش بمونم. برای همیشه برای هم باشیم. نمی دونستم بخندم و یا گریه كنم، این واقعیته یا خیال، جا خورده بودم و ازش فرصت خواستم ولی چندان طول نكشید كه بهش جواب مثبت دادم و ظرف یك ماه با جور كردن انواع مدل بهونه برای همیشه به خونش اومدم. یك هفته بعد از اون شب اول، تاكسیش رو فروخت و الان هشت ساله هر دو با همیم و هر روز برای هم تازه تر و جذابتر می شیم. درسته دیگه چندان جوون نیست ولی هنوز هم برام زیباترینه. یه بار بهش گفتم:
_ آخه خله! تو كه عین من هم جنس گرا نیستی پس چرا خودت رو پایبند من كردی؟!
:: عزیزم، مگه من چی می خوام از یه همسر، عشق و علاقه میخوام كه تو برای من عاشق ترینی، هم آغوشی می خوام كه تو جذابترین و بهترینی، درك و همفكری می خوام كه كی بهتر از تو منو می تونه بفهمه؟
درست می گفت. ما با هم خیلی خوشبختیم. اولش من در دام روی زیباش افتادم ولی كم كم فهمیدم تبدیل شدم به صیادش. دوستش دارم و هنوز هم از نگاه كردنش سیر نشدم.

Posted by: bia2 | October 15, 2007

RealBoy

551.jpg

Posted by: bia2 | October 13, 2007

Joaquim & Joao

555.jpg

Posted by: bia2 | October 11, 2007

Tommy & Marc

tommyd_tommy_marc.jpg

Posted by: bia2 | October 10, 2007

bodybuilding

jetsetmen01.jpg

Posted by: bia2 | October 9, 2007

d-i-l-d-o

perfectguyz_more_jack.jpg

Posted by: bia2 | October 9, 2007

spiderman !

nak.jpg

Older Posts »

Categories

Follow

Get every new post delivered to your Inbox.